<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		<title>انجمنهای تخصصی و تفریحی زانکد - سرگرمی و مطالب خواندني</title>
		<link>http://www.zunked.ir/</link>
		<description />
		<language>fa</language>
		<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 06:02:51 GMT</lastBuildDate>
		<generator>vBulletin</generator>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<url>http://www.zunked.ir/images/styles/ShinyBlue/misc/rss.png</url>
			<title>انجمنهای تخصصی و تفریحی زانکد - سرگرمی و مطالب خواندني</title>
			<link>http://www.zunked.ir/</link>
		</image>
		<item>
			<title>طنز: راه های اذیت کردن پسر</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17290.html</link>
			<pubDate>Thu, 10 May 2012 13:35:02 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.bia2hal.com/wp-content/uploads/2012/05/Pesar_Azari_Bia2Hal_com.jpg ...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><a href="http://www.bia2hal.com/wp-content/uploads/2012/05/Pesar_Azari_Bia2Hal_com.jpg" target="_blank"><img src="http://www.bia2hal.com/wp-content/uploads/2012/05/Pesar_Azari_Bia2Hal_com.jpg" border="0" alt="" /></a></div> 																														اگه  دوست پسرتون بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه…!!!) بگین سلام حمید جون.<br />
 																														بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟<br />
 																														می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.<br />
 																														به دوست پسرتون زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید <a href="http://www.bia2hal.com/category/%da%af%d8%a7%d9%84%d8%b1%db%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3/%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank">سینما</a> و فیلم هوو یا ازدواج به سبک ایرونى رو ببینید.<br />
 																														تا دوست پسرتون یه شوخی کوچیک با شما کرد  سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت  خواهر مادر نداری؟…یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه  جک فجیع یا افتضاح برا دوست پسرتون تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده  خدا رو تماشا کنید.<br />
 																														آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی  برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی دوست پسرتون رژه  برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و  بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.<br />
 																														<a href="http://www.bia2hal.com/category/%da%af%d8%a7%d9%84%d8%b1%db%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3/" target="_blank">عکس</a>های  دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا  امثالهم گرفتید به دوست پسرتون نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه  عکس باهاتون بگیره.<br />
 																														موقع تولد دوست پسرتون جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و <a href="http://www.bia2hal.com/" target="_blank">حال</a>شو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.<br />
 																														همین که تو ماشین بغل دست دوست پسرتون  نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با  زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو  حساسید.<br />
 																														وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به  جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ  بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و دوست پسرتون  را تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Essin</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17290.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>خالی بندی از نوع دختران ایرانی/طنز</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17286.html</link>
			<pubDate>Tue, 08 May 2012 18:09:01 GMT</pubDate>
			<description>باباش کارخونه داره ! ۲۵۰۰ تا کارگر دارن , ماهی چند میلیون پول تو جیبی می گیره از باباش !حقیقت  : باباش کارمند جز تو یهاداره ی پیش و پا افتاده است ,...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>باباش کارخونه داره ! ۲۵۰۰ تا کارگر دارن , ماهی چند میلیون پول تو جیبی می گیره از باباش !حقیقت  : باباش کارمند جز تو یهاداره ی پیش و پا افتاده است , حقوقش کلا ۲۵۰ هزار  تومنه که اونم ۱۵۰ هزارتومنش قسط خونه و یخچال فریزر و این صحبتاست ! ۱۰۰  هزار تومن می مونه براشون ماهی!!<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۲  . بس که خونشون بزرگه ! (مکان : تهرانیا … نیاوران,جردن,… تبریزیها :  دخترای تبریز که همشون بچه ولیعصرن!! فکر کنم وسط شهر و پایین شهر دختری  وجود نداشته باشه. از هر دختر تبریزی بپرسی بچه کجایی ؟ می گه : ولیعصر –  همافر!! , من نمیدونم تو یه فلکه مگه چند تا خونواده زندگی می کنن),وقتی می  خواد از اتاقش بره آشپزخونه و برگرده, نفس نفس می زنه ! خونشون دیگه رو  متر مربع نیست … با هکتاره !!! یکی هم همش صداش می کنه ! پیشخدمتشونه<br />
حقیقت : خونشون (تهران – شوش . تبریز – ۴۰ متری ) , ۷۵ متری و اجاره ! اونیم که صداش میومد مامان بزرگ پیرشه , نه پیش خدمتشون<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۳  . ۳ تا ماشیندارن … Murano 2009 , BMW 740i , Benz S350 که تو پارکینگ  کارخونشون پارکه ! ولی باباش چون می ترسه دخترشو بدزدن! ، براش پراید صندوق  دار مدل۷۵ خریده که کسی نفهمه مایه دارن !! آخه یهو دارایی هم بهشون گیر  می ده !<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۴ . سرگرمی هاش :سفر به  آنتالیا و اقامت تو بهترین هتلش ، پارتی گرفتن تو خونه ی بزرگشونهو وقتی می  خواد مطالعه کنه ، می ره تو جکوزی شخصیش …<br />
حقیقت : سرگرمی اصلیش  کشیدن موی خواهر کوچیکشه که گریه اش بندازه و خودش بخنده ! گاه گاهی هم  بادوستای قشنگش ، می ره کافی نت ، تا این توهمات رو تحویل پسرای لیستش بده  !!<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۵ . رو لباس خیلی حساسه !! سفارش می  ده داییش که سوییسه ، براش بهترین هارو بفرسته . امکان نداره حتی لباس  زیرش ایرونی باشه ! یه لنگه ی جورابش کلی قیمتشه!!<br />
حقیقت : پسر خالش  بعد از خدمت مقدس سربازی ، شلوارش رو داده بهش ، از حراجی هم Converse  خریده ۱۴ هزارتومن ! دیگه ؟ … با یه تی شرت میکی ماوس و … مانتوشم از این  مانتو فقط ۸۰۰۰ تومن خریده !<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۶ . چندین عمل زیبایی انجام داده ! فک و صورت ، بینی ، سینه ، لنگ و پاچه ، …<br />
<br />
حقیقت : عمل آپاندیس ، یه بارم دستش در رفته ، مامان بزرگش جا انداخته براش !!<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۷  . بس که پسرا بهش پیشنهاد می دن و این موضوع اذیتش می کنه … بیشتر وقتا  خونه است و توسینمای خانگی شخصیش ، فیلم های ۲۰۱۱ رو نیگاه می کنه و حتی  ۲۰۱۲ !!!<br />
حقیقت : آنتن تلویزیونشون خراب شده ، ماه بعد درستش می کنن ، فقط شبکه ۴ رو می گیره ! اینم می شینه تماشا می کنه .<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۸  . تو مهمونی های متعدد خونوادگی ، همش براش خواستگار پیدا می شه ، مامانش  خسته شده بس که جواب رد به مامان پسرای فامیل و دوستا و آشناها داده !!<br />
<br />
حقیقت : مامانش از ترس اینکه هیچ وقت خواستگاری برا دخترش پیدا نمی شه ، مرض عصبی گرفته!<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۹  . قرار بود جای نیکی کریمی ، تو فیلم زن ها فرشته اند از این استفاده بشه !  بخاطرموقعیت باباش ، که تو ایران مطرحه کارخونشون ، رد کرد !<br />
<br />
حقیقت : تو تئاتر مدرسه شون بازی می کرد ، که از گروه اخراج شد !!<br />
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣  ♣♣♣♣♣<br />
۱۰ . تو مهمونی که محمدرضا گلزار رو گرفتن ، اینم بود !!! ولی نه اینکه … باباش کلفته ! کاریش نداشتن !<br />
حقیقت : تو عمرش یه بار با پسر رقصیده ، اونم عروسی فامیلشون، با پسرخالش !!</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Essin</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17286.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>نه ! من نمى ترسم !!!</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17282.html</link>
			<pubDate>Sat, 05 May 2012 19:18:02 GMT</pubDate>
			<description>نه 
 
 من 
 
 نمی ترسم 
 
 وقتی ۵ ساله هستم من و از لولو ی توی زیرزمین و جن توی بطری و دیو توی کمد و هیولای زیر تخت خواب نترسون...!!! 
 
 چیزهای...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font color="#40E0D0"><font size="2">نه<br />
<br />
 من<br />
<br />
 نمی ترسم<br />
<br />
 وقتی ۵ ساله هستم من و از لولو ی توی زیرزمین و جن توی بطری و دیو توی کمد و هیولای زیر تخت خواب نترسون...!!!<br />
<br />
 چیزهای ترسناکتری هم هست...<br />
<br />
 وقتی ۱۰ ساله هستم من و از نمره ی کمتر از ۲۰ و اخراج شدن از کلاس و مدرسه و دیکته با ۱۸ تا غلط و جریمه ی نوشتن ۱۸ خط از هر غلط نترسون...!!!!<br />
<br />
 چیزهای ترسناکتری هم هست....<br />
<br />
 وقتی ۱۴ ساله هستم من و از خیابون و پسرهای ۱۶ ساله ای که با موهای ژل زده و کفش کتونی نایکی و ریش و سبیلی که هنوز هیچ اثری ازش نیست٬ طرفم میان و شماره شون رو بهم می دن نترسون....!!!!<br />
<br />
 چیزهای ترسناک تری هم هست....<br />
<br />
 وقتی ۱۶ ساله هستم من و از پسرهای ۱۹-۲۰ ساله و مامان باباهای مسافرت رفته و خونه های خالی شون نترسون....!!!!<br />
<br />
 وقتی ۱۸ ساله هستم من و از کتاب تست های رنگ و وارنگ قلمچی و آزمون نفرت انگیز جمعه ها و سوال های ۴ جوابی و کنکور و دانشگاهی که توش "هیچ خبری نیست" نترسون....!!!<br />
<br />
 وقتی ۱۹ ساله هستم و پامو تو جایی گذاشتم که روزی فکر می کردم همه ی آینده و زندگیم قراره توش شکل بگیره٬ من و از گرفته شدن کارت دانشجوییم به جرم جلف بودن و رعایت نکردن شئونات اسلامی نترسون....!!!<br />
<br />
 نه<br />
<br />
 من<br />
<br />
 نمی ترسم<br />
<br />
 من از شب و تاریکی و خیابون های خلوت و نا امنی و جنایت های شهرم نمی ترسم. از راننده تاکسی هایی که شاید هر کردومشون خفاش شبی باشن که ممکنه هر لحظه هوس کنن دستمالشون رو روی دماغ و دهنم بذارن٬ بیهوشم کنن و وقتی چشم هامو باز کردم خودم رو با لباسی که تنم نیست و بدنی پر از زخم٬ تو یک جاده ی متروک ببینم و بفهمم که بهم تجاوز شده!!!!<br />
<br />
 من از موتور سوارهایی که شاید هرکدومشون قصد کوبیدنم تو دیوار و دزدیدن وسایلم رو داشته باشن نمی ترسم. از مردهای هیز "کمری" سوار که همشون دنبال منشی واسه شرکت خصوصیشون می گردن٬ از پیرزن هایی که همه پسرهای "مهندس" و "چهارشونه" دارن و همیشه و همه جا٬ از دم در دانشگاه گرفته تا ایستگاه مترو و آرایشگاه٬ دنبال عروس می گردن. از این همه معجون های بدمزه ی لعنتی٬ از این همه نفرین٬ من از این نگاه های گرسنه که قصد بلعیدنم رو داره نمی ترسم!!!!<br />
<br />
 نه<br />
<br />
 من<br />
<br />
 نمی ترسم!!!!<br />
<br />
 تهدیدم نکن!!!! من و از این اسلحه ی لعنتی که به طرفم گرفتی نترسون !!!! چیزهای ترسناکتری هم هست...<br />
<br />
 من و از اون چیزی که می ترسم بترسون! من و از عشقی که تا دیروز داشتم و امروز ندارم بترسون. من و از این همه نفرتی که وجودم رو گرفته بترسون. من و از "حیوون" شدن انسان ها بترسون....!!!<br />
<br />
 من از این همه حیوانیت می ترسم....</font></font>:11:</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>MooSiR</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17282.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>طنز خنده دار پَــ نَــ پَــ</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17275.html</link>
			<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 06:48:44 GMT</pubDate>
			<description>*نصف شب ماشین خاموش شده زنگ زدم میگم بابا باطری ماشین تموم کرده روشن نمیشه. میگه یعنی خالی شده؟ 
 پ ن پ واقعا تموم کرده دارم میبرم خاکش کنم گفتم...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><div style="text-align: center;">*نصف شب ماشین خاموش شده زنگ زدم میگم بابا باطری ماشین تموم کرده روشن نمیشه. میگه یعنی خالی شده؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ واقعا تموم کرده دارم میبرم خاکش کنم گفتم ببینم تو هم میای؟</div> <div style="text-align: center;">*به پسرخاله ام می گم تب کردم میگه؛ مریض شدی؟ می گم پ ن پ دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کار میفته یا نه.</div> <div style="text-align: center;">*یارو میره سردخونه میگه: بی زحمت جسد پدربزرگمو تحویل بدین.</div> <div style="text-align: center;">میگن: می خوای خاکش کنی؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ میخواهم تا گا<a href="http://www.sheitonak.com/tag/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C/" target="_blank">را</a>نتیش تموم نشده ببرم عوضش کنم.</div> <div style="text-align: center;">*رفتم پیژامه <a href="http://www.sheitonak.com/tag/%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF/" target="_blank">از</a> کمد برداشتم پوشیدم بابام میگه از تو کمد برداشتی؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم.</div> <div style="text-align: center;">*داشتم می رفتم طرف ماشینم یهو دیدم افسره داره یه چیزی می نویسه!</div> <div style="text-align: center;">گفتم: داری جریمه ام می کنی؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ دارم اسمتو پشت کارت دعوت عروسیم می نویسم. میای؟</div> <div style="text-align: center;">*رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟</div> <div style="text-align: center;">میگه برا کباب؟ پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام.</div> <div style="text-align: center;">*خوابیدم تو آفتاب دوستم اومده میگه داری آفتاب می گیری؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ دارم فتوسنتز می کنم!!</div> <div style="text-align: center;">*دارم میرم به ماهیه غذا بدم، میگه می خوای بهش غذا بدی؟ پ ن پ بهش پول میدم هرچی خواست بخره.</div> <div style="text-align: center;">*تصادف کردم تو جاده ماشینم تا نصف عقبش  رفته زیر تریلی ۱۸ چرخ. اعصابم خورده. یارو می بینه این صحنه رو بهم میگه  تصادف شده؟! گفتم پ ن پ مسابقه فوتباله مردم جمع شدن از رادیو ماشین دارن  گوش میدن! ماشینو گذاشتن زیر تریلی هیجانش بیشتر شه!!</div> <div style="text-align: center;">*به فروشنده می گم آقا پایه گیتار می خوام. میگه برای گیتار؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ میخوام پایه باشه آخر هفته ها با هم بریم دربند!</div> <div style="text-align: center;">*رفتم lcd بخرم می گم چند؟</div> <div style="text-align: center;">میگه قیمتش؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ سایز کمرش که تو خونه شلوار پاش کنم.</div> <div style="text-align: center;">*دارم تند تند تایپ می کنم داداشم اومده میگه داری تایپ می کنی؟</div> <div style="text-align: center;">میگم: پ ن پ کیبوردم خسته شده دارم ماساژش می دم.</div> <div style="text-align: center;">*یکی از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شده یه دستمال از جیبم درآوردم… دوستم میگه می خوای بکشیش؟</div> <div style="text-align: center;">پ ن پ آبریزش بینی داره می خوام نریزه رو قالی.<br />
</div></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Essin</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17275.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>راهکارهای جالب</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17274.html</link>
			<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 06:47:04 GMT</pubDate>
			<description>*خط و خش روی وسایل چوبی را (http://www.sheitonak.com/tag/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C/) با کشیدن گردو بر روی...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><b>خط و خش روی وسایل چوبی <a href="http://www.sheitonak.com/tag/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C/" target="_blank">را</a> با کشیدن گردو بر روی آنها برطرف کنید.<br />
<br />
</b><b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/77777777777.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><b> کاسه بلور یا چینی می تواند برای موبایل شما نقش آمپلی فایر را ب<a href="http://www.sheitonak.com/tag/%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF/" target="_blank">از</a>ی کند.<br />
<br />
<b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/333333333.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><b> برای جلوگیری کردن از سررفتن شیرجوش، یک قاشق چوبی برروی آن قرار دهید.<br />
<br />
<br />
</b><br />
</b><b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/6666666666666.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><b>به جای خرید حوله های سر تی تمیز کننده ی کف زمین، از دستمال کهنه های آشپزخانه استفاده کنید.<br />
<br />
</b><br />
<b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/111111111111111.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><b> هنگام دریل کاری دیوار، از برچسب های کاغذی برای جمع آوری گچ و خاک استفاده کنید.<br />
<br />
<br />
</b><br />
<b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/333333333333333.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><b>برای پیدا کردن اشیای قیمتی ریز، یک جوراب را با کش لاستیکی به سر جاروبرقی زده و کف محل را جارو کنید.<br />
<br />
</b><b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/0000000000000.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><img src="http://salijoon.info/mail/910210/fekr/34222912.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
<b><br />
<br />
 </b><br />
<br />
<br />
<br />
<b><b><br />
<br />
 </b><br />
<br />
 </b><br />
</div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Essin</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17274.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>ازدواج مرد عراقی با ۲ دختر در یک شب</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17273.html</link>
			<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 06:34:24 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[[ATTACH=CONFIG]1106[/ATTACH] 
 	مرد عراقی در یک شب با دو دختر ازدواج کرد تا عشقش را به هر دوی آنها ثابت  کرده و نشان دهد که هر دو همسرش را به یک...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><b><font size="3"><br />
</font></b><br /><br /><a href="http://www.zunked.ir/attachments/1106-l1.jpg"  title="نام:  نمایش:  اندازه: ">فایل پیوست 1106</a><br />
<div style="text-align: center;"><font size="3"> 	مرد عراقی در یک شب با دو دختر ازدواج کرد تا عشقش را به هر دوی آنها ثابت  کرده و نشان دهد که هر دو همسرش را به یک اندازه دوست دارد و هیچکدام را  به دیگری ترجیح نمی دهد.</font></div><div style="text-align: center;"><font size="3"> 	<br />
</font></div><div style="text-align: center;"><font size="3"> 	<br />
	به گزارش خبرآنلاین، همسر اول این مرد دخترعمویش و همسر دوم او نیز دخترعموی پدرش است.<br />
	عبدالرحمن نایف حمید العبیدی 22 ساله در یکی از دهکده های نزدیک بیجی،  واقع در 200 کیلومتری شمال بغداد با پدرش کشاورزی می کند. او به انتظار 17  ساله و سعاد 21 ساله علاقمند شد و نمی دانست که کدامیک را برای همسری  برگزیند.<br />
	این مرد در این باره می گوید: بعد از یک ماه فکر کردن به این مسئله این  تصمیم را گرفتم. با والدینم درباره ازدواج با دو دختر در یک شب مشورت کردم و  آنها مرا تشویق به این کار کردند {بیجا کردن!}  و این امر انگیزه ای برای من شد، به رغم  اینکه خویشاوندانم مخالف بودند، اما من تلاش زیادی برای متقاعد کردن هر دو  دختر مبذول کردم.</font><br />
</div><div style="text-align: center;"><font size="3"> 	<br />
</font></div><div style="text-align: center;"><font size="3"> 	<br />
	انتظار 17 ساله در این باره گفت: وقتی عبدالرحمن از من پرسید که با تو و  سعاد در یک شب ازدواج کنم چه می گویی؟ به او پاسخ دادم هیچ اشکالی ندارد به  شرطی که بین من و او فرق نگذاری.<br />
	سعاد 21 ساله نیز گفت: در ابتدا از شنیدن این حرف تعجب کردم اما عبدالرحمن من را قانع کرد که ما را باهم دوست دارد. { اره جون عمه وسطیش!}<br />
	سلمان العبیدی- برادر بزرگ داماد- که نقش میانجی در مذاکرات صورت گرفته  میان خانواده ها را داشت، گفت: من برادرم را تشویق کردم و در کنار او بودم  تا اینکه خانواده دو عروس راضی و قانع شدند.<br />
	پدر داماد نیز گفت: 4 پسر دارم که همگی آنها ازدواج کرده اند. هر کدام از  فرزندانم با یک زن ازدواج کرده اند اما عبدالرحمن در یک شب با دو زن ازدواج  کرد و من به او افتخار می کنم.{ افتخار میکنی؟؟؟ پدره مثل اینکه خودش 40تا زن ردیف کرده!}  من در کنار او بودم و او را تشویق کردم.  اگر پسرانم بخواهند همسر دوم اختیار کنند هیچگاه مردد و دودل نخواهم بود. { خسته نباشی جدا!}<br />
	اهالی دهکده در مراسم عروسی حضور یافته بودند و به دو دسته موافق و مخالف  تقسیم شده بود. داماد برای هرکدام از همسرانش 2میلیون و 500 هزار دینار  (برابر با هزار و 986 دلار) مهریه تعیین کرد.<br />
<br />
</font><a href="http://www.zunked.ir/attachments/1107-l2.jpg"  title="نام:  نمایش:  اندازه: ">فایل پیوست 1107</a><font size="3"><br />
<br />
<br />
من موندم این دوتا دختر واسه چی راضی شدن اخه!<br />
</font></div></div>


	<div style="padding:10px">

	

	

	
		<fieldset class="fieldset">
			<legend>تصاویر پیوست شده</legend>
			<ul>
			<li>
	<img class="inlineimg" src="/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://www.zunked.ir/attachments/1106d1335680999-l1.jpg">L1.jpg&rlm;</a> 
(34.6 کیلو بایت)
</li><li>
	<img class="inlineimg" src="/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://www.zunked.ir/attachments/1107d1335681220-l2.jpg">L2.jpg&rlm;</a> 
(24.3 کیلو بایت)
</li>
			</ul>
			</fieldset>
	

	

	</div>
]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Tabeta</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17273.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>دانستنیهای خنده دار و جالب</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17268.html</link>
			<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 18:38:02 GMT</pubDate>
			<description>آیا میدانید چطور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد آیا میدانید آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود چه نام دارد؟...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>آیا میدانید چطور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند؟ <font color="#ff0000">وقتی هوا آفتابی باشد</font> آیا میدانید آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود چه نام دارد؟ <font color="#ff0000">دندان مصنوعی</font><br />
 آیا میدانید برای قطع جریان برق چه باید کرد؟ <font color="#ff0000">باید قبض آن را پرداخت نکرد</font><br />
 آیا میدانید چرا مار نمی‌تواند به مسافرت برود؟ <font color="#ff0000">چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد</font><br />
 آیا میدانید چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبیلیو ، سه تا دبیلیو می‌گذارند؟ <font color="#ff0000">چون کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه</font><br />
 آیا میدانید چرا فیل از سوراخ سوزن رد نمی‌شه؟ <font color="#ff0000">برای اینکه ته دمش گره داره</font><br />
 آیا میدانید چرا دو دوتا می‌شود پنج تا؟ <font color="#ff0000">چون علم پیشرفت کرده</font><br />
 آیا میدانید چرا دود از دودکش بالا می‌رود؟ <font color="#ff0000">چون ظاهرا چاره دیگری ندارد</font><br />
 آیا میدانید چرا لکلک موقع خواب یک پایش را بالا می‌گیرد؟ <font color="#ff0000">چون اگر هر دو را بالا بگیرد ، می‌افتد</font><br />
 آیا میدانید اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می‌کنید؟ <font color="#ff0000">برایش صندلی می‌گذاریم</font><br />
 آیا میدانید اگر سر پرگار گیج برود چه می‌کشد؟ <font color="#ff0000">بیضی</font><br />
 آیا میدانید اگه یه نقطه آبی روی دیوار دیدید که حرکت می‌کند چیست؟ <font color="#ff0000">مورچه‌ای است که شلوارلی پوشیده</font><br />
 آیا میدانید خط وسط قرص برای چیه؟ <font color="#ff0000">برای اینکه اگه با آب نرفت پایین با پیچ‌گوشتی بره</font><br />
 آیا میدانید ناف یعنی چه؟ <font color="#ff0000">ناف نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است</font><br />
 آیا میدانید چه طوری زیر دریایی رو غرق می‌کنن؟ <font color="#ff0000">یه غواص میره در می‌ زنه</font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Essin</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17268.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>سوتی های جالب</title>
			<link>http://www.zunked.ir/thread17267.html</link>
			<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 18:56:52 GMT</pubDate>
			<description>یه بار بچه که بودم  مهمون از شهرستان داشتیم این مهمون صبح زود دشک و پتو ذو جمع کرده بود  گذاشته کنار اتاق,منم پا شدم واسه اینکه مامانمو اذیت کنم رفتم...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma">یه بار بچه که بودم  مهمون از شهرستان داشتیم این مهمون صبح زود دشک و پتو ذو جمع کرده بود  گذاشته کنار اتاق,منم پا شدم واسه اینکه مامانمو اذیت کنم رفتم لای دشک  خوابیدم بعدش خوابم برد!حالا مامانم اصلا نفهمیده بود که من. ٣بیدار شدم چه  برسه به قایم شدن! بعدش رفته بود صدام کنه دیده بود نیستم کپ کرده  بود!هیچی دیگه ساعت٢ بعد از ظهر بیدار شدم دیدم مامانم داره زار میزنه همه  همسایه ها هم دورس جمعن!<br />
جای همتون خالی کتک مفصلی خوردیم!ایشالا قسمت همه بشه!</span></font><br />
 <font color="#3333ff"><span style="font-family: Tahoma">تو دوره دبریستان،  یه بار میخواستم از مدرسه جیم بزنم، صبر کردم وقتی همه رفتن بیرون وفقط  بابام مونده بود خونه، رفتم دم در ، درو باز کردم ، داد زدم :” بابا خدافظ.  من رفتم”<br />
” خدافظ”<br />
تق! درو کوبیدم بهم و یواشکی برگشتم تو کمد رختخوابها زیر یه دشک دراز  کشیدم واستتار کردم!بابام هم یه پتوی تا شده آورد گذاشت توی کمد و منو  ندید!<br />
بعد چند دقیقه صدای باز وبسته شدن در خونه اومد وبابام رفت…منم از جایگاهم اومدم بیرون و شاد وشنگول پریدم وسط هال که…<br />
با بابام فیس تو فیس در اومدم!!موبایلشو جا گذاشته بود!<br />
نمی دونین با چه ذلت وخواری اون روز با یه عالمه تاخیر رفتم مدرسه!<br />
بعد ازونم تا چند وقت بابام آخرین نفر میرفت از خونه بیرون و قبلشم توی همه کمدا و زیر همه تخت ومیزهارو چک میکرد!</span></font><br />
 زمانی که حدودا ۹ ساله بودم؛ تفریحم این بود که وقتی جوراب پوشیدم، پامو روی فرش بکشم و به یه نفر دیگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!<br />
یه بار توی یه کتاب خوندم که این کار رو با دمپایی ابری اگه انجام بدی، جرقه ی قوی تری می زنه. این مطلب توی ذهنم مونده بود……<br />
نوروز شد و رفته بودیم خونه مادربزرگم عید دیدنی، دیدم کنار سالن یه دمپایی ابری هست. یه مرتبه افکار شیطانی به سراغم اومد…<br />
رفتم پوشیدم و عین مونگولا حدود نیم ساعت پامو رو زمین می کشیدم! بعد رفتم جلوی همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!<br />
آنچنان جرقه ای زد….. که فکر کنم کل محل صداشو شنیدن!!<br />
موهای جفتمون عین برق گرفته ها سیخ شده بود و همه مات و مبهوت نگاه می کردن و نمی فهمیدن چه اتفاقی افتاده!<br />
از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگین وارد شده، چیزی یادم نمیاد!!!<br />
 <font color="#3333ff"><span style="font-family: Tahoma">از زبون دوست خواهرم الهام<br />
تازه نامزد کرده بودیم یه شب تصمیم گرفتم خونه نامزدم(شهرام)بمونم<br />
اونم از سرشب داشت مخ مامانشو میزد که توروخدا بذارمن پیش الهام بخوابم از  اینورهم داشت منو راضی میکردکه شب پیشش بخوابم آخرش کسی حرفشو گوش نداد و  من تو اطاق شهرام خوابیدم شهرام هم رفت اطاق داداشش<br />
نصفه شب احساس کردم یکی منو بوس کرد چشمامو باز کردم دیدم یه سایه جلو رومه  از ترس شروع کردم به جیغ زدن طرف هم ترسید و میخواست جلو دهنمو بگیره که  چراغ روشن شد پدرش مادرش داداشاش هر کدوم تفنگ شکاری ملاقه کفگیر دمپایی  بدست اومدن تو اطاق<br />
شهرام هم ترسیده بود با یه حالت معصومانه گفت اومدم پتو روش بکشم یه وقت سرما نخوره<br />
</span></font><font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma"><br />
یه بار بابامو بردم دانشگاه، گفتم همینجا تو حیاط بچرخ تا من بیام. بعد که  برگشتم دیدم نشسته زیر آلاچیق با ۷-۸ تا دختر، براشون چایی گرفته داره از  خاطرات جوونیش تعریف میکنه. وقتی‌ نشستیم تو ماشین چند تا کاغذ داده به من  میگه بیا برات شماره تلفن گرفتم، فقط این ۲ تا که جلوش علامت گذاشتم شوهر  دارن.</span></font><br />
 <font color="#3333ff"><span style="font-family: Tahoma">برو بچ دانشگاه  دخترو پسر رفته بودیم اهدای خون. دیدیم هی دارن ملت میرن تو اتاق زود در  میان. همه تو کف بودن که اخه اگه با پمپ اگه خون میگرفتن بیشتر طول میکشید.  تا نوبیت رسید به دوستم. مرده اول بهش گفت تو هم تو ۶ ماه اخیر رابطه جنسی  باغریبه داشتی. اونم با کمال رو گفت. غریبه نیست تک پر خودمه. ۲ ماه پیش  بود.چطور؟ مرده گفت بفرمایید بیرون. ایدز بعد ۶ماه مشخص میشه. اقا رفیقم  حالش گرفته اومد بیرون تو جمع بلند داد زد :هرکی تو ۶ ماه اخیر رابطه جنسی  با غریبه داشته ازش خون نمیگیرن. اقا یهو دختر و پسر زنو مرد هر کی گوشیشو  ورمیداشت.الو الو اینجا انتن نمیده. ده فرار.تقریبا همه رفتن. هرکی به یه  بهونه ای . من و رفیقم بیرون در بودیم. قیافه هارو نگاه میکردیم نمیدونستیم  بخندیم یا گریه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</span></font><br />
 <font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma">رفته بودم ایران و  چون پاسپورتم ایرانی نبود ترسیدم بهم گیر بدن تو فرودگاه برای همین تصمیم  گرفتم بهشون بگم فارسی بلد نیستم و فقط انگلیسی حرف بزنم که نگن پاست  کجاست…منم شال و کشیدم جلو و عین خواهران بسیجی رفتم جلو ،یه برادر ریش و  سبیل دار پاسپورتم و گرفت و ازم پرسید چرا اومدی ایران؟منم گفتم: to visit  family and friends,and going to mashad مشهدش گفتم که بدونه چقدر سر به  راهم و دختر خوبی هستم<br />
یارو گفت فارسی بلدی؟گفتم:no i just speak arabic and english<br />
گفت:یه ذره هم نمی فهمی گفتم:no<br />
گفت خر خودتی پس چجوری داری می فهمی من چی میگم اگه فارسی بلد نیستی:[<br />
یعنی همونجا داشتم می مردم حسابی ضایع شده بودم از طرفی هم ترسیده بود بهم  گیر بده که چرا گفتی فارسی بلد نیستی ولی خوشبختانه بهم گفت برو دیگه هم از  این غلطا نکن، ومن مثل یه بچه ای که زدن تو سرش از پیشش دور شدم و این بود  قیافه من <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" border="0" alt="" /> </span></font><br />
 <font color="#990099"><span style="font-family: Tahoma">کلاس</span></font><font color="#990099"><span style="font-family: Tahoma">  دوم دبیرستان بودیم، مدرسه مون توی یه خیابون معروف تهران بود، که اون  موقع خیلیا میرفتن دور دور. خلاصه ما گاهی کل اون خیابون رو موقع برگشتن به  خونه با یکی از دوستام پیاده میرفتیم واسه خنده و شیطونی و مثلاً یکی می  اومد یه چیزی میگفت و ماهم یه تیکه ای می انداختیم بهش و ... یه روز ظهر  داشتیم برمیگشتیم یه پرشیا افتاد دنبالمون، سه تا پسر توش نشسته بودن و  انصافاً قیافه شون هم بدک نبود، من و دوستم کلی مسخره بازی در آوردیم و  خلاصه اینا رو یه ۳۰۰ متری کشوندیم. توی همین گیر و دار یهو یه موسو(اون  موقع تازه اومده بود و خیلی ماشین خفنی حساب میشد) سرعتشو کم کرد و یکم پا  به پای ما اومد و جلوتر برامون نگه داشت، وقتی رسیدیم یه اقای میانسالی  پشتش نشسته بود، یهو نمیدونم چی شد جو گرفت منو بلافاصله، گفتم: « مرتیکه  پیر فکر کردی به خاطر ماشینت خر میشیم؟!!، باز اون پسر پرشیایا جیگر بودن  ...!!! »و بعد برگشتم دوستمو نگاه کنم، دیدم بیچاره داره سبز و سرخ میشه...  نگو طرف دایی دوستم بود و شناخته بود، خواسته ما رو برسونه، لازمه بگم  دیگه دوستم مجبور شد رابطشو با من قطع کنه؟ <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_neutral.gif" border="0" alt="" />  <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif" border="0" alt="" /> </span></font> <br />
<font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma">چند روز پیش  صبح با ماشین رفتم دانشگاه. کلاسام که تموم شد خواستم برگردم خونه رفتم  سوار تاکسی های ون شدم! همون اولای مسیر یهو یادم اومد عجب سوتی دادم، خیلی  ریلکس به راننده گفتم آقا نگه دار. راننده چپ چپ نگام کرد و گفت واسه چی؟  منم خیلی ریلکس جواب دادم "من خودم ماشین دارم!" جاتون خالی کل ون از خنده  رفت رو هوا. منم بعد از دادن کرایه پیاده شدم و سوت زنان برگشتم طرف  پارکینگ دانشگاه...</span></font><br />
 <ins style="display:inline-table;border:none;height:280px;margin:0;padding:0;  position:relative;visibility:visible;width:336px"><ins id="aswift_1_anchor" style="display:block;border:none;height:280px;margin:0;pa  dding:0;position:relative;visibility:visible;width  :336px"></ins></ins><br />
 <font color="#990099"><span style="font-family: Tahoma">امروز چندتا از پسرای کلاسمو برده بودم جشنواره مسابقه قرآن داشتند؛<br />
دیدم دو تا خانوم چادری که فقط نوک دماغشون پیداس نشستن دارن بعنوان داور  از بچه های طفل معصوم ۵,۶ ساله آزمون میگیرن؛ کلی با شاگردام حرف زدم که  رفتین رو سن مودب باشین و هول نکنین و ازین حرفا؛<br />
خلاصه اولین بچه رو فرستادم بالا و خودمم با یه لبخند غرورآمیز وایسادم  روبروشون که مثلا منو ببینن روحیه بگیرن؛ خانومه پرسید: فلان سوره رو بخون  پسر گلم؛یهو دیدم پسره بلندگو رو گرفت رو به من گفت: خانوم نمیشه خودت ازم  بپرسی؟من ازین زنه میترسم؛این که دهن نداره از کجا صداش درمیاد؟<br />
ملت نمیدونستن بخندن یا ...؟</span></font><br />
 <font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma">پیش دانشگاهی بودیم یه دبیر داشتیم به اسم آقای قمصری.<br />
بغل دستیم اسمش سروین بود و خیلی درسش خوب بود، یه روز سر کلاس آقای قمصری  بودیم که از دفتر اومدن گفتن سروین تو منطقه رتبه آورده و ازین حرفا، منم  آروم به سروین گفتم الان تو باسنت عروسیه آره ؟ <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif" border="0" alt="" /><br />
سروینم بلند گفت آره تو هم دعوتی، یهو آقای قمصری از همه جا بی خبر گفت ما هم دعوتیم ؟ </span></font><br />
 <font color="#990099"><span style="font-family: Tahoma">من یه زن عمو دارم که خیلی دوستم داره و همش بفکر پیدا کردن یه خواستگار خوب واسه منه طوری که دیگه منو کلافه کرده!<br />
الان واسم یه مسیج داد نیگا کردم دیدم نوشته: "امروز دو نفر آدرس و شماره تلفن تو رو خواستن که بیان پیشت,منم دادم"<br />
انقد عصبانی شدم که بقیه مسیجشو خونده و نخونده reply کردم: زن عمو جان من  که گفتم نمیخوام ازدواج کنم؛چرا هرکی از راه رسید هی بعنوان خواستگار راهیش  میکنی خونه ما؟<br />
بعدشم با داد و فریاد گوشیمو دادم به مامانم که اونم مسیجو بخونه؛ دیدم  مامانم هاج و واج هی یه نیگا به من میکنه یه نیگا به گوشیم و از خنده ریسه  میره؛<br />
گرفتم دیدم بقیه مسیج اینجور نوشته:" یکیشون خوشبختی بود, یکیشون موفقیت؛سال دیگه میان سراغت" !!!<br />
حالا موندم فردا با چه رویی برم خونه عموم؟ <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" border="0" alt="" />  [:(]</span></font><br />
  <br />
 <font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma">یکی از دوستام یه  فیلم بهم معرفی کردو گفت حتما ببینمش چون خیلی قشنگه منم تنبلیم میومد که  برم دنبالش تا اینکه خودش واسم آوردش…جمعه بود و تو خونه بودیم یاد فیلمه  افتادم گفتم بابا حوصله داری فیلم ببینیم گفت آره…خلاصه رفتم فیلمو آوردم و  نشستیم به تماشا…۲۰ دقیقه از فیلم گذشته بود بابام گفت مهدیس چایی بریز…(  آشپزخونه ما طوریه که رو به رو تلویزیونه و به راحتی میشه تلویزیون رو از  آشپز خانه دید)..خلاصه من رفتم چایی بریزم..چایی رو ریختمو رفتم بزارم تو  سینی که دیدم صدای آخ و اوخ زنه بازیگر فیلم میاد….نگا کردم دیدم  بـــعله..( زیاد معلوم نبود ولی از حرکت کمر مرده و ناله های زنه معلوم بود  )….نفسم بالا نمیومد..تنها کاری که کردم سرمو کردم تو یخچال و داد میزدم  پس این قندون کجاست..!!! بعد گوش کردم دیدم انگار صحنش عوض شده ..رفتم  قندون و گزاشتم تو سینی و بردم تو هال….بابام چپ چپ نگام کردو گفت مطمئنا  قندون تو یخچال نبود….لازم به ذکر نیست که من تا ۲ روز پیش بابام آفتابی  نمیشدم</span></font><br />
 <font color="#333333"><span style="font-family: Tahoma">نقل قول از دوستم :  میگه رفتیم جشن عروسی یکی از رفیقام که تو یه ویلا با یه حیاط گنده برگزار  کرده بودن …تو حیاطم بزن بکوب میکردن که یهو بارون شدیدی گرفت یه رفیق  دیگه منم ساق دوش بود که مسته مست بود هیچی حالیش نبود اینقد خورده بود …  همه مهمونا وقتی دیدن بارون گرفت رفتن داخل ویلا ولی هر چی دنبال ساق دوش  میگشتیم میدیدیم نیست رفتیم بیرون تو حیاط , دیدیم زیر بارون داره به گلا  با شیلنگ آب میده <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_neutral.gif" border="0" alt="" /><br />
</span></font><font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma"><br />
امروز صبح ساعت ۶پرواز داشتم تهران به کرمان…<br />
ساعت ۴بیدارشدم از کرج اومدم سمت فرودگاه حالا فکر کن شبش ه اصلا نتونستم بخوابم…<br />
گیج گیج بودم وقتی وارد هواپیما شدیم و رو صندلیم نشستم یه آقای خیلی خوشتیپ اومد کنارم و آهسته گفت شماره اتون چنده؟!!!!!!!!!!!!<br />
من:۰شماره منو میخواید چیکار؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا فکر کردید من بهتون شماره میدم؟!!!!!!!!!!<br />
خیلی محترمانه گفت:آی کیو شماره صندلیت چنده درست نشستی؟!!!!!!</span></font><br />
 <font color="#333333"><span style="font-family: Tahoma">من همیشه توی دوران تحصیلم یا نمره اول بودم یا نمره دوم.درس هام همیشه عالی بود و در زمره دانش آموزان تاپ کلاس بودم…<br />
دوران ابتدائی بودم وضع مالی مون هم اصلا خوب نبود.توی کلاس هر هفته به بچه  ها جایزه می دادن.من پیش خودم میگفتم چرا با اینکه من دانش آموز ممتاز  هستم ولی هیچ وقت جایزه نمی گیرم؟؟؟<br />
یه روز رفتم پیش مدیرمون بهش جریان رو گفتم،اونم گفت فردا به پدر یا مادرت  بگو بیان مدرسه.عصر که رفتم خونه به مادرم گفتم که مدیر گفته باید بیای  مدرسه اونم گفت من که وقت دکتر دارم میگم بابات بره…<br />
فردا صبح بابام اومد مدرسه و من همش دلهره داشتم ببینم چی شده ولی ظاهراً خبر خاصی نبود.!!!<br />
فرداش دیدم خانم معلممون با یه جعبه هدیه کوچیک وارد شد توی دلم دعا کردم  کاش این یکی مال من باشه.در کمال ناباوری دیدم اسم من رو خوند.رفتم پای  تخته بچه ها برام دست زدن،زنگ تفریح که شد جایزه ام رو باز کردم.واااااای  خدایا چی دیدم؟؟؟<br />
ساعت بابام…<br />
الان که یادم میاد اشکم در میاد.آخه بابام بخاطر اینکه من جلوی بقیه کم نیارم این کار رو در حق من کرده بود.<br />
بابا جون خیلی دوستت دارم:)<br />
</span></font><font color="#000080"><span style="font-family: Tahoma"><br />
بچه که بودیم یه بار مادرم نبود منم, دوستم رو دعوت کردم برا ناهار خونمون……..<br />
قرار شد آبجیم اشپزی کنه ابجیمم اون موقع نوجون بود……<br />
منو دوستم مشغول خاله بازی:)<br />
… آبجیم مشغول آشپزی…………<br />
کو کو با برنج………..کوکوش که وار رفت برنجشم که شفته شد…….در حد خیلی ضایع طوری که خجالت میکشید بیاره جلو دوتا کودک:)))))<br />
بر داشت برنج و کوکو وا رفته رو با کلی آتاشغال قاطی کرد اورد گذاشت جلو ما  گفت بخورید براتون غذای ژاپنی درست کردم از رو کتاب آشپزی اسم این غذا  *سانگ شانگ* هست………<br />
ما هم خنگ.خوردیم ولی انصافی خوش مزه شده بود…….<br />
دوستم رفته بود خونشون گریه میکرد که مریمینا غذای خارجی میخورن……..مامانش ام اومده بود دستور غذا رو از آبجیم گرفت……..<br />
 <img src="http://www.omid20-65.in/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif" border="0" alt="" /> )))))))))))<br />
این شد که همه دوستامو دعوت کردم آبجیم دوباره سانگ شانگ داد به خورد ما کودک ها:))))))</span></font><br />
 <font color="#333333"><span style="font-family: Tahoma">مامان من سر ١ چهار  راه یه گدا دید داشت روزنامه میفروخت.بهش پول داد اون گدا هم دعا کرد گفت  ایشالا پرشیا بخری،٣ماه بعد مامانم پرشیا خرید.دوباره رفت تو همون چهار  گداهرو دید گدا گفت ایشالا مزدا ٣ بخری!!!٣هفته نشد مامانم مزدا خرید!!!این  گذشت و ٢-٣ سال این نبود.پنج شنبه دیدیمش بهش گفتیم کجا بودی گفت تصادف  کرده بودم مامانم که جو گیر بود ۵تومن گذاشت کف دستش یارو هم دعا کرد  ایشالا پرادو بخری…حالا این هیچی چراغ سبز شده مامانم داره بهش میگه چه  دعاهایی کنه بعد از چهار راه رد شدیم خواهرم زد زیر گریه!گفتیم: چی شد؟!؟  گفت: یادمون رفت بگیم واسه کنکورم دعا کنه!!!</span></font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.zunked.ir/forum99.html">سرگرمی و مطالب خواندني</category>
			<dc:creator>Ebad</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.zunked.ir/thread17267.html</guid>
		</item>
	</channel>
</rss>

